
(گاهى)رهزن دين و دلى گشته نگاهى گاهىدام راهى شده گيسوى سياهى گاهىاى بسا مردم هشيار كه با ديدهی بازذقنى ديده و افتاده به چاهى گاهىمرغ دل صيد ره خال و خطت گشته از آنكه شدش دانه و دام سر راهى گاهىترک چشمت صفى آرَسته ز مژگان و دهدحكم تسخير دلم را به سپاهى گاهىمىكشم كوه غمت را به كمر گرچه شدمبى تحمّل ز فشار پر كاهى گاهىخوش بوَد گر دل سنگ تو برآيد سر مِهركز دل سنگ سيه ، رُسته گياهى گاهىتو ثوابى كن و مَنعم مكن از بوسه كه منعاصىام گردم اگر گِرد گناهى گاهىتو كه همواره موفق به نشاطى، چه شودپرسشى گر كنى از...
ادامه مطلب