
(انتظار)ننهی تا قدم ای دوست به کاشانهٔ ماهست بار غم هجرت به سر شانهٔ مادر غیاب تو در این بزم، نریزد ساقیجز می محنت و اندوه به پیمانهٔ مادور از چشم خدا جوی تو ای چشمهٔ فیضآتش افتاده به هر برگ و برِ لانهٔ ما تاشود باخبر از حال غم آباد دلیرو نیارد کسی از مهر به ویرانهٔ ماای خوش آن روز که از لطف خدا نیمه شبیروشن از پرتو روی تو شود خانهٔ مامی سپارد همه ایّام به دست شادیغم هجران تو را گریهٔ مستانهٔ مادور شمع غم و اندوه چه شب ها تا صبحسوخت با یاد تو بال و پرِ پروانهٔ مالِلّهِ الحمد که از لطف تو در باغ...
ادامه مطلب
(دوست)نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوزدل گداخته را آرزوی اوست هنوزنه عشق آینه رویی، نه ذوق هم سخنیعجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوزز بیم خوی تو رازم، نهفته ماند به دلدر این صدف، گهر از پاس آبروست هنوزا...
ادامه مطلب