
(رشتهی الفت)این خار غم ، که در دل بلبل نشسته استاز خون گل خمار خود اول شکسته استاین جذبهای که از کف مجنون عنان ربوداول زمام محمل لیلی گسسته استپای شکسته ، سنگ ره ما نمیشودشوق تو مومیایی پای شکسته استبر حسن زودسیر بهار اعتماد نیستشبنم به روی گل به امانت نشسته استاز خط یکی هزار شد آن خال عنبریندور نشاط نقطه به پرگار بسته استبر سر گرفتهایم و سبکبار میرویمکوه غمی که پشت فلک را شکسته استآسوده از زوال خود آفتاب گلتا باغبان به سایهی گلبن نشسته استبرقی کز اوست سینهی ابر بهار ، چاکبا شوخی تو مرغ پر و بال...
ادامه مطلب