
(کتاب عمر) من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدممن از سیاه ترین شب ، به آفتاب رسیدم من از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتمکه از سراب به دریایی از شراب رسیدم به جانب تو زدم نَقبی از درون سیاهیبه جلوهٔ تو به خوشید بی نقاب رسیدم اگر نشیب ، رها کردم و فراز ...
ادامه مطلب