
( فقر )دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانهایدر سیاهی، چشم مستم خیره شد بر خانهایچون نگه کردم درون خانه از آن پنجرهصحنهای دیدم که قلبم سوخت چون پروانهایکودکی از سوز سرما میزند دندان به هممادری مات و پریشان مانده چون دیوانهایمردکی کور و فلج ، افتاده در یک گوشهایدختری مشغول عیش و نوش با بیگانهایچون که فارغ شد ز عیش و نوش، آن مرد پلیدقصد رفتن کرد با یک حالت جانانهایدست خود در جیب کرد و زآن همه پول درشتداد بر آن دختر بیچاره ، اما دانهای...بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحرمیروم مست و شتابان سوی هر میخ...
ادامه مطلب